تبليغاتX
باران
ادبی. تاریخی.
سلام یا خداحافظ ...

نمی دونم راستی راستی داریم راهی می شیم ، نمیدونم لایق شدم یا نه ... نمیدونم می تونم گنبد خضرا رو ببینم یا نه .... دیروز یه پیام امد رو گوشیم که دیگه انگار سفرمون قطعی شده ... نمیدونید با چه دلهره ای ثانیه ها رو می گذرونم .. هی مدام یه چیزی بهم می گه نکنه .... ولی باز دلمو به دستش میدمو و خودش میدونه دیگه ... امروز که می خواستم بیام سر کار با بقیه روزها خیلی فرق داشت .. امروز با خودم میگفتم یعنی دیگه باید مرخصی بگیرم و با همکارام خداحافظی کنم ... خب درسته که گفتن شنبه باید شیراز باشیم ولی تقرباً همه کارام مونده ... چون که دودل بودیم دست و دلمون به کار نمیرفت .. خداحافظی و حلالیت طلبیدن یکی از آداب سفر مخصوصاً سفر حج ... روایته که موقع سفر از دوستان و اشنایان خداحافظی کنید و در قبالش اوناهم باید موقع برگشتن  بیان استقبال .. برام دعا کنید تا واقعاً سفردلچسبی داشته باشیمو واقعا دوباره متولد شیم ... اگه خداقسمت کنه امسال چهارمین سالگرد پیوندمون رو تو شهر پیامبر شروع می کنیم ...روزی که خاطراتش دوباره داره تازه میشه و  حالو هوای عاشق شدنمون داره رنگ و لعاب میگیره ... عاشق شدیم ..کوچه بن بست یادم است .. گفتی چقدر لحظه دیدارها کم است .. عاشق شدیم کاسه نذری بهانه بود ... همسایه رو مگیر خداوند محرم است ....  

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اسفند 1389ساعت 8:5  توسط پرستوی مهاجر | 
سلام بعد از اولین پستی که گذاشتم تقریبایه ۳۰ ، ۴۰ روزی می گذره . شاید اینم به خاطر مشکلاتی زیادی بود که تو این مدت داشتم نتونستم مطالب رو به روز کنم . از یه طرف که بابا مریض بود ولی خداکنه که دیه مریضی به سراغش نیاد چون واقعاً قابل تشخیص نیست و خیلی دلم می گیره اما حالا براش نذر کردم که به حق امام حسین دیگه مریض نشه چون من خیلی بهش وابسته ام . از طرف دیگه بوی عیدو ماهی و شبو می آد چقد خوب که مردم این همه شور و نشاط داشته باشند راستی اگه در طول سال مردم این طوری بودن چی می شد . واقعاً که عالی بود . راستی یه خبر خیلی مهم که سالها منتظرش بودم اینه اگه خدا قسمت کنه و هیچ اتفاق بدی نیفته و به قولی گوش شیطون کر و چشم دشمن کور دیگه کم کم راهی سفر میقاتیم . باز خبر می رسه که اثرات انقلابات کشور های عربی داره به عربستان هم می رسه ولی نمی دونم باید چکار کرد و خداکنه که سفرمون قطعی بشه چون واقعاً دل کنده شدم و اگه همین الان خودمو کنترل نکنم راستی راستی اشکام سرازیر می شن . خب حالا که شبها تا دیر وقت بیداریمو و داریم خودمونو مهیا می کنیم . مهدی عزیزم که خدا می دونه چقد دوستش دارم منو واقعاً همراهی می کنه . خدایا به خاطر چنین همدم و شریک زندگی تو را سپاس می گم . خدایا ازت می خواهم که همیشه سایه مهدی بالا سرم باشه و منو مملو از محبت و عشق بکنه . آمین .خدایا ازت می خوام که کمکون کنی که هرچه زودتر به دیدارت بیایم و خدمون رو از این آلودگیهای دنیایی پاک بکنیم . راستی از برادرم هم باید خیلی تشکر کنم که مقدمات سفرمون رو جفت و جور کرد .  

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اسفند 1389ساعت 8:30  توسط پرستوی مهاجر | 
امروز بعد از یه عالمه انتظار تازه ۲ روز دیگه مونده به اعلام زمان کاروانبدی حج دلم خیلی شور می زنه هی خودمو امیدواری می دمو و بی خیال از کنارش رد می شم اما باز در ته قلب هی یه چیزی منو آزار می ده و میگه نکنه نشه .... اما دوباره خودمو با رویاهام آروم میکنم و دلداری می دم . نمی دونم چرا اینطوریه از بس که تاریخ و تکرارهاشو خوندم و لمس کردم شاید اینقدر روم اثر کرده . همه اونایی که تاریخ خوندن می فهمن که من چی میگم و شاید براشون عجیب نباشه . نمی خواهم شکایت کنم . ولی خداوکیلی یه گوشه چشمی هم به بچه های مورخ بیندازین .
+ نوشته شده در  شنبه دوم بهمن 1389ساعت 13:42  توسط پرستوی مهاجر | 
تندی مکن ای یار من ، ای مرغ خوش الحان من

ار می روی از دست من با من بمان ای مست من

آتش زدی به قلب من ، یادت نبود هق هق گریه های من

تنها اسیر مانده ای از بر حرفهای من  ، بیا بیا در بر من در بر تنهایی من

 می خوانمت ای ناز من ، بازی مکن خمار من ،  

چشم خمار خویش را برهمه باز می کنی نوبت به ما که می رسد این همه ناز میکنی

در خفقان بی کسی شب همه شب چشیده ام با دل بند بند خویش رازو نیاز می کنی

می خریم چو بردگان ، می کشیم چه سنگدل برسر مرده بس چرا شام نماز می کنی

زندگیم تباه تو در قفس سیاه دل قفل سیاه چال را دوباره باز میکنی

شب شد و باز قصه دور و دراز عاشقی قصه عشق خام با سوز و گداز می کنی

                                                                                                 

+ نوشته شده در  شنبه دوم بهمن 1389ساعت 13:3  توسط پرستوی مهاجر | 
 سلام

سلامی چو بوی خوش آشنایی به تو ای آشنای همیشه عزیز .....

حال همه ما خوب است ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور که مردم به آن شادمانی بی سبب گویند.

+ نوشته شده در  شنبه دوم بهمن 1389ساعت 12:41  توسط پرستوی مهاجر |